محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

274

مجمع الانساب ( فارسى )

و چون دو سال از سلطنت او بگذشت او را بىاختيار حربى پيش آمد به غايت سخت و به عنايت الهى و تأييد سعادت نامتناهى آن طامهء كبرى از وى منصرف شد و صورت آن حرب اين است : خروج امرا بر بو سعيد خان در اول شهور سنهء تسع و عشر و سبع مائه جماعتى از امراى حشم و قومى از اكابر خدم كه تا غايت در حريم حضرت پادشاه جهان چون كبوتران حرم محترم و چون آهوان مكه مكرم بودند از حوادث زمان مسلم و در سايهء بخت جوان آن پادشاه جهاندار هريكى مرتبهء قيصرى نامدار و خسروى روزگار داشتند مقدم و مقتداى ايشان يكى امير قورميشى نام و يكى ايرنجى - كه از استخوان امراى بزرگ بودند - از قضاى بد ، ديو فتنه در گوش ايشان دميدن گرفت و مرغ فساد در آشيان دماغ ايشان بيضهء غرور نهاد تا به سخن حاسد مواد سوداء فاسد در سويداى سينهء هر يكى مجتمع شد و شيطان رجيم دامن دلشان بگرفت تا به فريب نفس اماره و غرور نسناس وسواس مغرور و مفتون شدند . ناگاه از جادهء ايلى و طريق انقياد و مطاوعت منحرف و منزعج و مايل و مصرح گشتند شيوهء تمرد و عصيان پيش گرفتند و عالمى برآشوفتند و دمامهء ياغيگرى فروگرفتند و با امير چوپان نويان كه امير الامراى حضرت بو سعيد خان بود مخالفت و مناقشت آغاز نهادند و آن را بهانهء طغيان ساختند و سحرى گرد خانه‌ها و خيل چوپان برآمدند و دست تيغ و تير گشاده كردند و جمعى را بيجان و در خون پيچان كردند . چون امير چوپان را هنوز در تنور حيات نانى مانده بود و دولت بو سعيد در كار آيت فرار به كار بست و من نجى برأسه فقدربح فرو خواند و چون باد عازم كرياس فلك رتبت گشت و صورت اين حال به سمع پادشاه رسانيد كه جمعى از امرا چنين اتفاقى كرده‌اند و قومى از عساكر منصور كه از شربت بأس و ضربت ياس سلطان غافل و از پيرايهء عقل عاطل‌اند بديشان گرد آمده و سر مخالفت و دل مناقشت دارند و از اين معنى غافل كه سحر جادوان فرعون به جنب عصاى موسوى هيچ اثر نكند و سعايت شيطان رجيم با عنايت رحمان رحيم جز وخامت فايده‌اى ندهد : اذا كان بين الناقبين عداوة * فللبقية الويلاة من ( ؟ ) عاجل القتل